تبلیغات
†♔✘ExO StArS✘♔† - ♚رمانــــــ زندگے در خلاء مرگــــــــ♚قســـمتــــــ چهاردهمــــــ 14♚

♚رمانــــــ زندگے در خلاء مرگــــــــ♚قســـمتــــــ چهاردهمــــــ 14♚

پنجشنبه 1 تیر 1396 02:21 ب.ظ

نویسنـــ♥ــده : ☜Roshana☞
ارسال شــــ★ـــده در: رمان زندگی در خلا مرگ ,


سهلووووووووووووووووووووووومی مجددددددددددد
بعد از مدتی طولانی قسمت بعدی رمان و گذاشتم امیدوارم خوشتون بیاد حتما استقبال بشه..
برای قسمت بعدی +130 نظر سعی کنیم تکراری بالای 50 تا کامنت نگذارید
با تچکر بپرین ادامهههههه
.......................
زمانی که آسمان ها و زمین جزیی از افسانگان بودند با جدایی شان به دوازده نیرو ، درخت زندگی را پرورش دادند چشم نیروی قرمز ، شیطان داره بوجود آورد و قلب درخت زندگی را پوشاند و باعث شد درخت به آرامی خشک شود...با تلاش برای زنده نگه داشتن درخت زندگی ...افسانگان درخت را از وسط نصف کردند و هر قسمت را مخفی کردند....ازین رو زمانه برافتاد و فضا تیره و تار شد...دوازده نیروی گسیخته به دو دسته تقسیم شده و دو خورشید مشابه در دو دنیای ظاهراً مشابه خلق کردند...افسانگان از هم دور افتادند...اکنون افسانگان قادر به دیدن یک آسمان هستند ولی باید بر زمین های مختلف بایستند...یا بر یک زمین بایستند اما آسمان های متفاوت را ببینند ...روزی که زمین ها قبل از تقسیم آسمان در دو جهان مشابه در یک ردیف نگه داشته شوند افسانگان خواهند توانست با هم رو در رو شوند ...روزی که نیروی شیطان پاک شود و دوازده نیرو به صورت یک بنیان بی نقص متحد شوند یک دنیای جدید شروع میشود........
..............
بی احتیاط،بی احتیاط..ناشناس فریاد میزنم ناشناس..
افسرده..بی فکر..هیچکس نمانده که به من توجه کنه..
دارم دور می افتم انگار گمش کردم..
چاره ایی ندارم ، جز اینکه برای همین چشم هایم را میبندم..
ماما! بهم بگو..جوابم را بده..چرا کردم تغییر کردند..؟؟..
شاید وجود چیز زیبایی مثل زمان را فراموش کردند..
یادشون رفته چطوری عاشق بشن..
دیگه قلبی برای توجه کردن به هم ندارند..
اینقدر مشغول زندگی شدند که پشت شان را به هم کردند..
نقاب نامرئی ، چشم های حسود خالی از احساس را مخفی میکنند..
با اینکه میدانند آخرش چه میشود باز هم گرسنه اند...حالا راضی هستی؟؟
دیگه توی چشم های هم نگاه نمیکنیم؟؟...
ارتباط برقرار نمیکنیم؟؟..عاشق نمیشیم؟؟..
با درد بازگشت به واقعیت اشکم سرازیر میشه..
بگوکه تغییر میکنه...اون میتونه تغییر کنه..ماما...ماما..
با اینکه باهوشیم ، یه جورایی به میل خودمون..خودمون رو توی زندان گیر انداختیم ..
اساس شخصیت هامون را گذاشتیم رو دنیای از صفر و یک ..
هیچ نشانی از حیات نیست..نشونش از احساس نیست..
فقط زندگی روزمره عاری از احساسات...
هر چی بیشتر ادامه پیدا بکند بیشتر از افسوس میخورم..
با دردی که خودم باعثشم تنها موندم..
همدیگر را میبینیم و دست همدیگر را میگیریم..با هم میخندیم و گریه میکنیم..
ما به هم شبیه هستیم و به هم وابسته ایم..
اما اگر بخوای تغییرش بدی...
دیگه توی چشم های هم نگاه نمیکنیم؟؟...
ارتباط برقرار نمیکنیم؟؟..عاشق نمیشیم؟؟..
با درد بازگشت به واقعیت اشکم سرازیر میشه..
بگوکه تغییر میکنه...اون میتونه تغییر کنه..ماما...ماما..
برگرد..........
میمیری..میکشی...میجنگی...فریاد میزنی...این جنگ نیســــــت...
ماما...ماما...ماما...ماما...کمک کن برگردیم ...
ماما...ماما...ماما...ماما...کمک کن درک کنیم و عقب بکشیم..
زد و خورد میکنی..میزنی..دعوا میکنی..جانبداری میکنی..این بازی نیســــــت...
ماما...ماما...ماما...ماما...کمک کن برگردیم ...
بی احتیاط،بی احتیاط..ناشناس فریاد میزنم ناشناس..
افسرده..بی فکر..هیچکس نماند که به من توجه کند..
اگر فقط بتونیم قدر روزای خوبی که توی زندگیمون بهمون داده شده را بدانیم..
اگر فقط بتونیم روابط عاطفی جدیدی را شروع کنیم..
بیشتر از قلب های شکسته...میتونیم...عشق و خوشی را از با هم بودن داشته باشیم...
دیگه تو چشمای هم نگاه نمیکنیم..؟؟...
با هم ارتباط برقرار نمیکنیم؟؟..عاشق نمیشیم؟؟..
با درد بازگشت به واقعیت اشکم سرازیر میشه..
بگوکه تغییر میکنه...اون میتونه تغییر کنه..ماما...ماما..
بی احتیاط،بی احتیاط..ناشناس فریاد میزنم ناشناس..
افسرده..بی فکر..هیچکس نماند که به من توجه کند.....
.............................................
صدای جیغ و داد فن ها از روی خوشحالی بلند شد این موزیک ویدیو این ام وی این دنس این لیریکس جایزه ی سومین موزیکیو ی برتر دنیا شد و الان اعضا دارن اجراش میکنند...اینجا داخل کنسرت البته فقط اکسو نیست ...گرلز جنریشن و اف اکس و همینطور شاینی و همینطور سوجو هم هستند...بعد ازینکه گرلز جنریشن اجرای I got a boy شونو اجرا کردند نوبت ام وی history اکسو رسید دوباره چراغ ها خاموش شد و اهنگ شروع شد زدم به پهلوی مرلی
-کصافطا چه قد جیگر شدن ما ی مدت نبودیم
هایجین.شکی درش نبود ولی واقعا چرا ما نرفتیم قسمت VIP بایسیتیم...؟؟
مرلیا.چون اونجا فقط مال افراد درجه یکه..ما فقط دوستشونیم..
هایجین.راست میگی بیخیال به اجرا نگاه کنید...
دیدم آرمیتا بدجور خیره شده به کای نیشخندی زدم و دم گوشش با نیشخند گفتم
-به سلامتی خبراییه؟؟
که زد توی بازوم خندیدم و گفت
آرمیتا:نه فقط دلم برای داداشم تنگ شده...
-آهان کریس خب خو....
هنوز کامل حرفمو نزده بودم که صدای جیغ و داد فن ها بالا رفت و تمام اعضا سمت ی نفر دویدند با نگرانی نگاهشون کردیم یعنی چی شده؟؟...همه ی فن ها صدا میزدند «کریس وو» ولی یهو از داخل مانیتور تصویرشو که حالش بد شده بود نشون داد من و ارمیتا خیلی ترسیدیم دست آرمی و گرفتم و دویدیم پشت صحنه که هم بادیگاردا هم هم منیجر چن جلومو گرفت
منیجر.چجوری اومدین اینجا شماها؟؟
-من دختر خالشم=_=..
آرمیتا.منم خواهرشم=_= ...
-گذشته ی همه ی این حرفا من دکتر قلبم میدونم اون بیماری قلبی داره خواهش میکنم اگر نگذارید من معاینه اش کنم شاید برای همیشه از دنیا بره....خواهش میکنم بگذارید ما بیایم داخل............
.
.
.
.
.
.
خب خوف ووووووود؟؟؟؟قسمت بعدی +130 کامنت سعی کنید تکراری نباشه کامنت هاتون...
با تچکر بابااااااای..



دیدگــ^^ـآه هــا : نظرات
آخرین ویـــ^^ــرایش: پنجشنبه 1 تیر 1396 02:45 ب.ظ




نمایش نظرات 1 تا 30